پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۲

گفتم به لاله داغ به دل بهر کیستی

گفت از برای دوست مگر خود تو نیستی

گفتم مگر که دوست چه کرده است با دلت

گفتا که مطلبت چه وجویای چیستی

گفتم که سرخ چهره ای از خون دل چرا

گفتا توزرد چهره ز اندوه کیستی

گفتم که از چمن ز چه ناگه روی برون

گفتا مگر تو در چمن خود بزیستی

گفتم به حال بنده بباید گریستن

گفتا به میل خواجه مگر ننگریستی

گفتم چو غنچه خنده نصیب دل که شد

گفتا نصیب آنکه دمادم گریستی

گفتم چگونه می شود اقبال من بلند

گفتا به پای سعی وطلب گر بایستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۴چه اول مهربان بودی چه آخر کینه جو گشتی
  2. شمارهٔ ۴۴۵بتا دیر آمدی وزودرفتی
  3. شمارهٔ ۴۴۶گر طالعم کند به وصالت حمایتی
  4. شمارهٔ ۴۴۷گفتی دهمت بوسی ودیدی که ندادی
  5. شمارهٔ ۴۴۸ای دوست که ترک دوستان کردی
  6. شمارهٔ ۴۴۹گشودی زلف مشک افشان جهان رامشکبو کردی
  7. شمارهٔ ۴۵۰دیوانه ام ای شوخ پری وار توکردی
  8. شمارهٔ ۴۵۱تاکس نبیندت ز نظرها نهان شدی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.