پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۱

نه چون چشم تو دیدم چشم مستی

نه همچون پشت دستت پشت دستی

سوی بتخانه گر افتد گذارت

کندکی بت پرستی بت پرستی

کند درعشقت ار کس نیست خود را

نپندارد به عالم هست هستی

به بحر عشقت افتادم چوماهی

که تا زلفت مرا گیرد چو شستی

غمت کی شد قبول اندر الستم

خبر کی دارم از عهد الستی

به غیر از باده و ساغر ندیدم

که بدهد لشکر غم را شکستی

بلند اقبالم اما نیست چون من

به عالم پست پست پستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۳ای دل چنین درتاب وتب از عشق روی کیستی
  2. شمارهٔ ۴۴۴چه اول مهربان بودی چه آخر کینه جو گشتی
  3. شمارهٔ ۴۴۵بتا دیر آمدی وزودرفتی
  4. شمارهٔ ۴۴۶گر طالعم کند به وصالت حمایتی
  5. شمارهٔ ۴۴۷گفتی دهمت بوسی ودیدی که ندادی
  6. شمارهٔ ۴۴۸ای دوست که ترک دوستان کردی
  7. شمارهٔ ۴۴۹گشودی زلف مشک افشان جهان رامشکبو کردی
  8. شمارهٔ ۴۵۰دیوانه ام ای شوخ پری وار توکردی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.