پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۰

چه شد که مه بریدی وعهد بشکستی

مرا به بند ببستی خود از میان جستی

زنی به ساغر ما سنگ و بر رخ ما چنگ

تو را به ما سر جنگ است یا که بدمستی

گناه سستی بخت من است بسکه چنین

توسخت دل دل آزرده مرا خستی

من آنچه گفتم وگویم خلاف نیست در آن

تو هر چه عهد ببستی نبسته بشکستی

توچون به چشم ودلت نیست بخشش وهمت

اگر به دولت قارون رسی تهی دستی

مگر نه ما و تو را راه مرگ در پیش است

بگیر توشه ای از بهر راه تا هستی

دلا که گفته نهی نام خود بلند اقبال

تو کاین چنین ز غم هجر آن صنم پستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۲گفتم به لاله داغ به دل بهر کیستی
  2. شمارهٔ ۴۴۳ای دل چنین درتاب وتب از عشق روی کیستی
  3. شمارهٔ ۴۴۴چه اول مهربان بودی چه آخر کینه جو گشتی
  4. شمارهٔ ۴۴۵بتا دیر آمدی وزودرفتی
  5. شمارهٔ ۴۴۶گر طالعم کند به وصالت حمایتی
  6. شمارهٔ ۴۴۷گفتی دهمت بوسی ودیدی که ندادی
  7. شمارهٔ ۴۴۸ای دوست که ترک دوستان کردی
  8. شمارهٔ ۴۴۹گشودی زلف مشک افشان جهان رامشکبو کردی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.