پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۹

کند زلف تو گاهی سرکشی گه می کند پستی

بودچشم تومست ومی کند زلف تو بدمستی

دل ازدست چو توماهی کجا کی جان برد سالم

کهگرماهی شود زلف تو او رامی کند شستی

عجب بد عهد و بی مهری چومریخی ومه چهری

به من عهدی که بستی بی سبب بهر چه بشکستی

ز اشک وچهره دارم سیم و زر افزون تر از قارون

دهم گر خرقه رهن باده نبود از تهی دستی

به دل گفتم چه شد کاینسان بلند اقبال گردیدی

بگفتا نیست کردم خویش را بگذشتم از هستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۱نه چون چشم تو دیدم چشم مستی
  2. شمارهٔ ۴۴۲گفتم به لاله داغ به دل بهر کیستی
  3. شمارهٔ ۴۴۳ای دل چنین درتاب وتب از عشق روی کیستی
  4. شمارهٔ ۴۴۴چه اول مهربان بودی چه آخر کینه جو گشتی
  5. شمارهٔ ۴۴۵بتا دیر آمدی وزودرفتی
  6. شمارهٔ ۴۴۶گر طالعم کند به وصالت حمایتی
  7. شمارهٔ ۴۴۷گفتی دهمت بوسی ودیدی که ندادی
  8. شمارهٔ ۴۴۸ای دوست که ترک دوستان کردی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.