پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۸

تعالی الله چه دولت بر سر استی

که می در جام وساقی دلبر استی

دلا با غم چهکارت دیگر استی

که بختت یار ویارت در بر استی

چو دیدم چشم وابروی توگفتم

به دست ترک مستی خنجر استی

دلم در بندزلفت شد گرفتار

مسلمانی اسیر کافر استی

عجب دارم که با لعل تو زاهد

به دل چونش خیال کوثر استی

به گردمهر رویت خط مشکین

ویا بر مه خطی از عنبر استی

چو در هجران امید وصل باشد

ز وصلت هجر بر من خوشتر استی

چو عشقت شعله ورگردد به جانم

کجا پروایش از خشک و تر استی

بلند اقبال ساید سر بر افلاک

که خاک پای آل حیدر استی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۰چه شد که مه بریدی وعهد بشکستی
  2. شمارهٔ ۴۴۱نه چون چشم تو دیدم چشم مستی
  3. شمارهٔ ۴۴۲گفتم به لاله داغ به دل بهر کیستی
  4. شمارهٔ ۴۴۳ای دل چنین درتاب وتب از عشق روی کیستی
  5. شمارهٔ ۴۴۴چه اول مهربان بودی چه آخر کینه جو گشتی
  6. شمارهٔ ۴۴۵بتا دیر آمدی وزودرفتی
  7. شمارهٔ ۴۴۶گر طالعم کند به وصالت حمایتی
  8. شمارهٔ ۴۴۷گفتی دهمت بوسی ودیدی که ندادی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.