پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۷

ای دل بیا برای تو دارم بشارتی

ابروی یار کرده به قتلت اشارتی

گفتم که بوسه ای ز لبت نذرما نما

دشنام داد لیک به شیرین عبارتی

دادیم جان بهیار و خریدیم بوسه ای

بی مایه کس نکرده بدین سان تجارتی

من ضبط دل چگونه توانم که چشم او

داردعجب به بردن دلها مهارتی

دین ودلی نمانده که چشمت نبرده است

غارتگری نکرده بدین گونه غارتی

شیرین بود ز بسکه لب شکرین دوست

یادش فزون نموده به طبعم حرارتی

هر کس که خانه اش شده ویران ز سیل عشق

مشکل که تا به حشر پذیرد عمارتی

شاید که همچو من شوداقبال او بلند

هرکس که عشق افکندش درمرارتی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۹کند زلف تو گاهی سرکشی گه می کند پستی
  2. شمارهٔ ۴۴۰چه شد که مه بریدی وعهد بشکستی
  3. شمارهٔ ۴۴۱نه چون چشم تو دیدم چشم مستی
  4. شمارهٔ ۴۴۲گفتم به لاله داغ به دل بهر کیستی
  5. شمارهٔ ۴۴۳ای دل چنین درتاب وتب از عشق روی کیستی
  6. شمارهٔ ۴۴۴چه اول مهربان بودی چه آخر کینه جو گشتی
  7. شمارهٔ ۴۴۵بتا دیر آمدی وزودرفتی
  8. شمارهٔ ۴۴۶گر طالعم کند به وصالت حمایتی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.