پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۶

دلبر ما را به حال ما اگر بود التفاتی

می شدی حاصل ز بندغم دل ما را نجاتی

معنی این را بگویم تا بدانی هجر و وصل است

اینکه می گویند می باشد مماتی وحیاتی

شاه شطرنج ار بشد پیش رخت مات این عجب تر

بی رخش من در شط رنج و غمم چون شاه ماتی

در برم خون گشته دل زآنرو عزیز آمد که دارد

از دهان و لعل یار از رنگ و از تنگی صفاتی

نه کسی درچین چوزلفت دیده مشکی عنبرین بو

نه کسی درمصر چون لعل توروح افزا نباتی

آینه قدرت نمای کیست این جسم چو روحت

چون تودر عالم ندیدم خوش سرشت وپاک ذاتی

چشم مستت درخمار افکنده ما را جامی از می

بر سرلعلت بده از عنبرین خطت براتی

چون توئی دارد بلنداقبال تا حالش چه گردد

داشت حافظ هم به عهد خویشتن شاخ نباتی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۸تعالی الله چه دولت بر سر استی
  2. شمارهٔ ۴۳۹کند زلف تو گاهی سرکشی گه می کند پستی
  3. شمارهٔ ۴۴۰چه شد که مه بریدی وعهد بشکستی
  4. شمارهٔ ۴۴۱نه چون چشم تو دیدم چشم مستی
  5. شمارهٔ ۴۴۲گفتم به لاله داغ به دل بهر کیستی
  6. شمارهٔ ۴۴۳ای دل چنین درتاب وتب از عشق روی کیستی
  7. شمارهٔ ۴۴۴چه اول مهربان بودی چه آخر کینه جو گشتی
  8. شمارهٔ ۴۴۵بتا دیر آمدی وزودرفتی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.