پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۴

دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبی

به سر از نافه چین هشته کلاه عجبی

گفتمش چشم تو آهوی ختا را ماند

کرد بر روی من از خشم نگاه عجبی

نه عجب یوسف یعقوب گر افتاد به چاه

به زنخ یوسف ما راست چه چاه عجبی

از پی غارت دین ودل ما از مژگان

ترک چشم تو کشیده است سپاه عجبی

خط چو سر زد به رختمهر من افزون تر شد

عنبرین خط تو شد مهر گیاه عجبی

قد ورخسار تو راهر که ببیندگوید

شده طالع به سر سرو چه ماه عجبی

دلم از دولت عشق تو بلنداقبال است

کشد از درد ولی متصل آه عجبی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۶دلبر ما را به حال ما اگر بود التفاتی
  2. شمارهٔ ۴۳۷ای دل بیا برای تو دارم بشارتی
  3. شمارهٔ ۴۳۸تعالی الله چه دولت بر سر استی
  4. شمارهٔ ۴۳۹کند زلف تو گاهی سرکشی گه می کند پستی
  5. شمارهٔ ۴۴۰چه شد که مه بریدی وعهد بشکستی
  6. شمارهٔ ۴۴۱نه چون چشم تو دیدم چشم مستی
  7. شمارهٔ ۴۴۲گفتم به لاله داغ به دل بهر کیستی
  8. شمارهٔ ۴۴۳ای دل چنین درتاب وتب از عشق روی کیستی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.