پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۰

توچرا اینهمه بدخو شده ای

تلخ گوگشته ترش روشده ای

همچو شیری به نظر درگه خشم

اگر ازچشم چوآهو شده ای

بی سبب از من دلداده چرا

رنجه از گفتم بدگوشده ای

برده ای دل ز دو صد پیر وجوان

به یکی غمزه چو جادوشده ای

دل طلبکار تو وغافل از این

که تو درجلوه زهر سو شده ای

تا بنفشه خط وسنبل گیسو

تا سهی قد وسمن بو شده ای

همچومن هر که بلنداقبال است

آفت جان و دل او شده ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۲روی تو را ندیده دلم را ربوده ای
  2. شمارهٔ ۴۳۳گفتم بهای بوسه ای گویند جان فرموده ای
  3. شمارهٔ ۴۳۴دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبی
  4. شمارهٔ ۴۳۵دور ازتو فارغ نیستم از درد و تب روز و شبی
  5. شمارهٔ ۴۳۶دلبر ما را به حال ما اگر بود التفاتی
  6. شمارهٔ ۴۳۷ای دل بیا برای تو دارم بشارتی
  7. شمارهٔ ۴۳۸تعالی الله چه دولت بر سر استی
  8. شمارهٔ ۴۳۹کند زلف تو گاهی سرکشی گه می کند پستی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.