پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۹

چه خورده ای که ز رخ همچوارغوان شده ای

کجا بدی و به بزم که میهمان شده ای

به مو چوسنبلی از رو چو گل ز قدچون سرو

زفرق تا به قدم رشک گلستان شده ای

کنون فزون هوس صحبت است با تومرا

که شعر خوان ولغز سنج و نکته دان شده ای

سراغی از تو و ازمنزلت نداد کسم

که لایری ز نظرها ولامکان شده ای

هنوز بر سر قهری و باز در پی جنگ

مرا گمان که به من یار ومهربان شده ای

مگر نه دامن من بود متکای سرت

چه روی داده ندانم که سرگران شده ای

گناه بخت بد من بود وگرنه چرا

زمن به گفته اغیار بدگمان شده ای

چه غم ندارد اگر جان ودل بلنداقبال

که آفت دل خلق و بلای جان شده ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۱تیر مژگان وسنان قد و زره موشده ای
  2. شمارهٔ ۴۳۲روی تو را ندیده دلم را ربوده ای
  3. شمارهٔ ۴۳۳گفتم بهای بوسه ای گویند جان فرموده ای
  4. شمارهٔ ۴۳۴دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبی
  5. شمارهٔ ۴۳۵دور ازتو فارغ نیستم از درد و تب روز و شبی
  6. شمارهٔ ۴۳۶دلبر ما را به حال ما اگر بود التفاتی
  7. شمارهٔ ۴۳۷ای دل بیا برای تو دارم بشارتی
  8. شمارهٔ ۴۳۸تعالی الله چه دولت بر سر استی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.