پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۸

چرا تو این همه ای ماه بی وفا شده ای

به دوستان همه بی مهر یا به ما شده ای

هزار درد اگر عشق کرده بار دلم

مرا چه غم که تو بر درد ما دوا شده ای

شدیم ازهمه اهل زمانه بیگانه

از آن زمان که به ما یار و آشنا شده ای

به شاهی توچه نقصان رسد اگر گویند

که یار با من بی مایه گدا شده ای

اگر به حرف رقیبان نرفته ای خود گو

ز چیست کز بر من همچو دل جدا شده ای

جدا ز رویتو دانی که روز مرگ من است

رضا به مرگ من از هجر خود چرا شده ای

به روزگار شوی همچو من بلنداقبال

اگر به حکم قضا و قدر رضا شده ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۰توچرا اینهمه بدخو شده ای
  2. شمارهٔ ۴۳۱تیر مژگان وسنان قد و زره موشده ای
  3. شمارهٔ ۴۳۲روی تو را ندیده دلم را ربوده ای
  4. شمارهٔ ۴۳۳گفتم بهای بوسه ای گویند جان فرموده ای
  5. شمارهٔ ۴۳۴دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبی
  6. شمارهٔ ۴۳۵دور ازتو فارغ نیستم از درد و تب روز و شبی
  7. شمارهٔ ۴۳۶دلبر ما را به حال ما اگر بود التفاتی
  8. شمارهٔ ۴۳۷ای دل بیا برای تو دارم بشارتی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.