پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۷

چرا تواینهمه ای ماه بی وفا شده ای

به دوستان همه بی مهر یا به ما شده ای

جفاکشی شده ما را شعار و دلشادیم

از آن زمان که به ما مایل جفا شده ای

جدا شود چو نی از غصه بند از بندم

ببینم ازبر من گر دمی جدا شده ای

به ملک حسن تو شاهنشهی زهی احسان

که همنشین به من خسته گدا شده ای

به من به حالت بیگانگان کنی رفتار

ولیک با همه می بینم آشنا شده ای

هزار درد تو را بی دوا شفا بخشد

اگر به درد دل خسته ای دوا شده ای

دلا چه شد که چو من گشته ای بلنداقبال

مگر به حکم قضا و قدر رضا شده ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۹چه خورده ای که ز رخ همچوارغوان شده ای
  2. شمارهٔ ۴۳۰توچرا اینهمه بدخو شده ای
  3. شمارهٔ ۴۳۱تیر مژگان وسنان قد و زره موشده ای
  4. شمارهٔ ۴۳۲روی تو را ندیده دلم را ربوده ای
  5. شمارهٔ ۴۳۳گفتم بهای بوسه ای گویند جان فرموده ای
  6. شمارهٔ ۴۳۴دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبی
  7. شمارهٔ ۴۳۵دور ازتو فارغ نیستم از درد و تب روز و شبی
  8. شمارهٔ ۴۳۶دلبر ما را به حال ما اگر بود التفاتی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.