پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۶

باز بر رخ مشکین را پریشان کرده ای

مشک را ارزان وعنبر را فراوان کرده ای

روی تو باشد کف موسی وزلف توعصا

از ره اعجاز اورا شکل ثعبان کرده ای

گاه مار وگاه عقرب گاه اژدر می شود

عقل را درکار زلف خویش حیران کرده ای

نقطه موهوم را ثابت نمودی بر حکیم

وزدهان بی نشان خویش برهان کرده ای

سرو قد وگل رخ و نسرین بدن گردیده ای

خویش را پا تا به سر رشک گلستان کرده ای

تیر رستم کرد آن کاری که با جان شغاد

با دل خونین من بانوک مژگان کرده ای

جامه نیلی به بر فیروزه را از رشک خط

خون زلعل اندر دل یاقوت ومرجان کرده ای

ای عزیز مصر دل ای یوسف کنعان جان

دهر را بر ما ز هجر خویش زندان کرده ای

آتش سوزان چو افتد در نیستان چون کند

با بلنداقبال از درد فراق آن کرده ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۸چرا تو این همه ای ماه بی وفا شده ای
  2. شمارهٔ ۴۲۹چه خورده ای که ز رخ همچوارغوان شده ای
  3. شمارهٔ ۴۳۰توچرا اینهمه بدخو شده ای
  4. شمارهٔ ۴۳۱تیر مژگان وسنان قد و زره موشده ای
  5. شمارهٔ ۴۳۲روی تو را ندیده دلم را ربوده ای
  6. شمارهٔ ۴۳۳گفتم بهای بوسه ای گویند جان فرموده ای
  7. شمارهٔ ۴۳۴دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبی
  8. شمارهٔ ۴۳۵دور ازتو فارغ نیستم از درد و تب روز و شبی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.