پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۴

دل از بت و از بت‌پرست اندر کلیسا برده‌ای

ما را هم از چشمان مست از دست و از پا برده‌ای

خم شد به تعظیمم فلک وآمد به رشک از من ملک

تا در میان عاشقان نامی هم از ما برده‌ای

با تو نشد ای ماهرو ما را مجال گفتگو

تاب و توان صبر و قرار از ما به ایما برده‌ای

از شیخ و شاب و مرد و زن هم دل بری هم جان ز تن

بردی ز تن‌ها جان و دل از من نه تنها برده‌ای

صدباره از حور و پری چابک‌تری در دلبری

هم برده‌ای دل هم ز دل یکسر تمنا برده‌ای

گفتی شکیبایی کنم چشم آنچه فرمایی کنم

اما شکیبایی تو خود از ما به یغما برده‌ای

ای دل دگر افغان مکن اندیشه از طوفان مکن

همچون بلند اقبال اگر راهی به دریا برده‌ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۶باز بر رخ مشکین را پریشان کرده ای
  2. شمارهٔ ۴۲۷چرا تواینهمه ای ماه بی وفا شده ای
  3. شمارهٔ ۴۲۸چرا تو این همه ای ماه بی وفا شده ای
  4. شمارهٔ ۴۲۹چه خورده ای که ز رخ همچوارغوان شده ای
  5. شمارهٔ ۴۳۰توچرا اینهمه بدخو شده ای
  6. شمارهٔ ۴۳۱تیر مژگان وسنان قد و زره موشده ای
  7. شمارهٔ ۴۳۲روی تو را ندیده دلم را ربوده ای
  8. شمارهٔ ۴۳۳گفتم بهای بوسه ای گویند جان فرموده ای
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.