پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۳

از چه همچون زلف یار ای دل پریشان گشته ای

همچو من گویا اسیر عشق جانان گشته ای

گوشه گیری داشتی از خلق می بینم کنون

سخت عاشق بر رخ آن سست پیمان گشته ای

بینمت افسرده وپژمرده وزار ونزار

گوئی از کردار وکار خود پشیمان گشته ای

پیش چشم مست دلبر گر نگردیدی کباب

زآتش حسرت چرا اینگونه بریان گشته ای

چشم او دارد ز مژگان لشکر افراسیاب

مرحبا بک هم توگرد زابلستان گشته ای

جان اگر بهر فدای او نمی خواهی چرا

پیش جانان گوسفند عید قربان گشته ای

چون بلنداقبالی ار آسوده دل از درد عشق

پس چرا از هر طرف جویای درمان گشته ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۵نه همی دین و دل از ما برده ای
  2. شمارهٔ ۴۲۶باز بر رخ مشکین را پریشان کرده ای
  3. شمارهٔ ۴۲۷چرا تواینهمه ای ماه بی وفا شده ای
  4. شمارهٔ ۴۲۸چرا تو این همه ای ماه بی وفا شده ای
  5. شمارهٔ ۴۲۹چه خورده ای که ز رخ همچوارغوان شده ای
  6. شمارهٔ ۴۳۰توچرا اینهمه بدخو شده ای
  7. شمارهٔ ۴۳۱تیر مژگان وسنان قد و زره موشده ای
  8. شمارهٔ ۴۳۲روی تو را ندیده دلم را ربوده ای
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.