پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۲

روبروی آفتاب آئینه بر رو بسته ای

یاگرو رخشندگی را با رخ او بسته ای

نیست کس را تاب کاندازد نظر بر آفتاب

برقع از گیسوی خود بیهوده بر روبسته ای

گر ز حنا دلبران سر پنجه رنگین می کنند

تو خضاب از خون دلها تا به بازو بسته ای

رهزنان از یک طرف بندند ره بر کاروان

تو پی تاراج دلها ره ز هر سو بسته ای

از سر کویت به دیگر جای نتوانیم رفت

همچو اشتر بندها ما را به زانو بسته ای

هیچ می دانی پریشان گشته گیسویت چرا

بسکه دلهای پریشان را به گیسو بسته ای

گفتمش اندر برم بنشین بگفتاجای کو

در کنار از اشک چشم از هر طرف جو بسته ای

ز آتش غم ای بلند اقبال اگر سوزی سزد

زآنکه دل بر عشق ترکی آتشین خو بسته ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۴دل از بت و از بت‌پرست اندر کلیسا برده‌ای
  2. شمارهٔ ۴۲۵نه همی دین و دل از ما برده ای
  3. شمارهٔ ۴۲۶باز بر رخ مشکین را پریشان کرده ای
  4. شمارهٔ ۴۲۷چرا تواینهمه ای ماه بی وفا شده ای
  5. شمارهٔ ۴۲۸چرا تو این همه ای ماه بی وفا شده ای
  6. شمارهٔ ۴۲۹چه خورده ای که ز رخ همچوارغوان شده ای
  7. شمارهٔ ۴۳۰توچرا اینهمه بدخو شده ای
  8. شمارهٔ ۴۳۱تیر مژگان وسنان قد و زره موشده ای
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.