پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۱

عجب از روح مجسم بدنی ساخته ای

کس نداند به چه تدبیر و فنی ساخته ای

آزر از سنگ بت ار ساخت تو خود ای بت من

دلی از آهن واز سیم تنی ساخته ای

هیچ ازنقطه موهوم نشان نیست پدید

دل گمان برده که از اودهنی ساخته ای

تا گرفتار کنی مرغ دلم را در دام

دانه از خال وز گیسو رسنی ساخته ای

یوسف از عشق تو خود را به چه اندازد وباز

گر ببیند که چه چاه ذقنی ساخته ای

گر نخواهی دل ما را شکنی از چه به رخ

خم به خم زلف شکن در شکنی ساخته ای

دگر از تبت وچین مشک نیارند به فارس

که تو از زلف ختا وختنی ساخته ای

گل رخی غنچه لبی سرو قدی نسرین بر

بزم ما را به حقیقت چمنی ساخته ای

دارم ازخون جگر باده کباب از دل ریش

شرمسارم که به حال چومنی ساخته ای

کرده از وصل خود ار یار بلنداقبالت

ای دل ازچیست که بیت الحزنی ساخته ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۳از چه همچون زلف یار ای دل پریشان گشته ای
  2. شمارهٔ ۴۲۴دل از بت و از بت‌پرست اندر کلیسا برده‌ای
  3. شمارهٔ ۴۲۵نه همی دین و دل از ما برده ای
  4. شمارهٔ ۴۲۶باز بر رخ مشکین را پریشان کرده ای
  5. شمارهٔ ۴۲۷چرا تواینهمه ای ماه بی وفا شده ای
  6. شمارهٔ ۴۲۸چرا تو این همه ای ماه بی وفا شده ای
  7. شمارهٔ ۴۲۹چه خورده ای که ز رخ همچوارغوان شده ای
  8. شمارهٔ ۴۳۰توچرا اینهمه بدخو شده ای
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.