پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۴

اگر به حکم قضا می شود رضا دل تو

یقین بدان شودآسان تمام مشکل تو

دلا به عمر ندیدم تو را دمی بی غم

سرشته گشته مگر آب عشق در گل تو

نثار خاک رهت خواستم کنم دل وجان

خجل شدم چو بدیدم که نیست قابل تو

که گفته است که دل را بود ره اندر دل

گر این صحیح بود چون نگشته شامل تو

دل توهیچ نباشد ز چیست مایل من

مگر نه این دل زار من است مایل تو

خیال وصل تو پیوسته می کنددل من

دلا چه چاره کنم با خیال باطل تو

گمان مکن چو تو از حسن نیست درعالم

بیاکه تا نهم آئینه درمقابل تو

خدا دوباره به ما داده عمری از سر نو

شکسته کشتی ما گررسد به ساحل تو

نمی شوی چومن از عاشقی بلند اقبال

میان یار وتوتاجان شده است حایل تو

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۶هر کس افتد به خیال من وتو
  2. شمارهٔ ۳۹۷ای قدم خم گشته تر ز ابروی تو
  3. شمارهٔ ۳۹۸من چیستم که دم زنم از عشق روی تو
  4. شمارهٔ ۳۹۹بسته دلم را به بند حلقه گیسوی تو
  5. شمارهٔ ۴۰۰مرا ترکی است غارتگر سنان‌مژگان کمان‌ابرو
  6. شمارهٔ ۴۰۱بر درد دل خسته ام دوست دوا شو
  7. شمارهٔ ۴۰۲دل در برم دیوانه شد زنجیر زلف یار کو
  8. شمارهٔ ۴۰۳دیوانه شد دل در برم زنجیر زلف یار کو
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.