پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۳

گر کنی پیدا رهی ای شانه درگیسوی او

از زبان من بگو با عنبر افشان موی او

سرکشی را ترک فرما رهزنی را توبه کن

با ادب شو چنگ کمتر زن همی بر روی او

گه بگوشش سر به نجوی می نهی از شیطنت

گه شوی هر جا که بنشسته است همزانوی او

احتشام الدوله از کردارت ار گردد خبر

امر فرماید که بندندت کشندت سوی او

الحذر ز آندم که از کار تو وکردار تو

از غضب پرچین شودمانند توابروی او

زآن همی ترسم به حکمش از برای نظم ملک

سربرندت ناگهان اندیشه کن از خوی او

خودتو می دانی بلند اقبال دولتخواه توست

کم پریشان شو از این طبع پریشان گوی او

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۵چشمم فتد در آینه گر برجمال تو
  2. شمارهٔ ۳۹۶هر کس افتد به خیال من وتو
  3. شمارهٔ ۳۹۷ای قدم خم گشته تر ز ابروی تو
  4. شمارهٔ ۳۹۸من چیستم که دم زنم از عشق روی تو
  5. شمارهٔ ۳۹۹بسته دلم را به بند حلقه گیسوی تو
  6. شمارهٔ ۴۰۰مرا ترکی است غارتگر سنان‌مژگان کمان‌ابرو
  7. شمارهٔ ۴۰۱بر درد دل خسته ام دوست دوا شو
  8. شمارهٔ ۴۰۲دل در برم دیوانه شد زنجیر زلف یار کو
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.