پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۰

گفت یار ار عاشقی از سوختن پروانکن

گفتمش در پیش شمع رخ مرا پروانه کن

گفت دارم زلف چون زنجیر و روی چون پری

گفتمش پس چهره بنما ومرا دیوانه کن

گفت خالم دانه است وطره ام دام بلا

گفتم اورامبتلای دامم از آن دانه کن

گفت می نوشی که تا بدهم تو را گفتم بلی

گردش چشمت خمارم کرده در پیمانه کن

گفت چون شد دل تورا گفتم ندارم زوخبر

گفت شد آشفته در زلفم سراغ از شانه کن

چون بلنداقبال گفتا قابل تعمیر شو

گفتمش چون او مرا هم سر به سر ویرانه کن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۲شد ز آب چشمه چشم جویم روان به دامن
  2. شمارهٔ ۳۷۳ساقی امشب می دهی گر می به من
  3. شمارهٔ ۳۷۴فراق یار چه دانی چه می کندبا من
  4. شمارهٔ ۳۷۵بیدار شد ز خواب بخت به خواب من
  5. شمارهٔ ۳۷۶خرم آن دم که نشنید بت من در بر من
  6. شمارهٔ ۳۷۷هر که را بدخو است یار آگه بود از حال من
  7. شمارهٔ ۳۷۸باز افتاده به یاد رخ جانان دل من
  8. شمارهٔ ۳۷۹چشمه حیوان من شد لب جانان من
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.