پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۹

ساقی ار باده دهی ساغر ما را خم کن

از دل ما غم واندوه جهان راگم کن

شاه آگاه ز می خوردن ما می باشد

هیچ اندیشه نه از شحنه نه از مردم کن

دیدی آخر که به جان تو چه کرد آن سر زلف

بارها گفتمت ای دل حذر از کژدم کن

هر بلائی رسد از دوست رسیده است دلا

نه شکایت دگر از چرخ ونه از انجم کن

پشت گرمی طلب از عشق اگر اهل دلی

نه بکش منت از آتش نه طلب هیزم کن

چند گندم بنمائی ودهی جو به کسان

جو نمائی کن وآنگاه کرم گندم کن

گر که درویش طبیعت چو بلنداقبالی

خرقه پوشی ز نمد نه ز خز وقاقم کن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۱خود را به شمع او دلا در سوختن پروانه کن
  2. شمارهٔ ۳۷۲شد ز آب چشمه چشم جویم روان به دامن
  3. شمارهٔ ۳۷۳ساقی امشب می دهی گر می به من
  4. شمارهٔ ۳۷۴فراق یار چه دانی چه می کندبا من
  5. شمارهٔ ۳۷۵بیدار شد ز خواب بخت به خواب من
  6. شمارهٔ ۳۷۶خرم آن دم که نشنید بت من در بر من
  7. شمارهٔ ۳۷۷هر که را بدخو است یار آگه بود از حال من
  8. شمارهٔ ۳۷۸باز افتاده به یاد رخ جانان دل من
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.