پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۸

در آئینه بر عارض خود نظر کن

دلت را ز حال دل ما خبر کن

بزن شانه بر چین گیسوی مشکین

چوچین فارس را هم پر ازمشک تر کن

کندتیره دودش رخ مهر و مه را

ز آه دل دردمندان حذر کن

کس ار پای درحلقه عشق بنهد

بگوئید اول بدوترک سرکن

بودمنزل دلبر این دل که داری

مده جا در اوآرزو را به درکن

دلا چند می نالی از دردهجران

بسوز وبساز وشبی را سحر کن

سخن مختصر گویم ار وصل خواهی

مدد از خداجو سخن مختصر کن

به زاهد بگو پندم از عشق کم ده

نصیحت بر او ، با قضا و قدر کن

بلنداست اقبالت ای دل ولیکن

رواز خاک ره خویش را پست تر کن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۰گفت یار ار عاشقی از سوختن پروانکن
  2. شمارهٔ ۳۷۱خود را به شمع او دلا در سوختن پروانه کن
  3. شمارهٔ ۳۷۲شد ز آب چشمه چشم جویم روان به دامن
  4. شمارهٔ ۳۷۳ساقی امشب می دهی گر می به من
  5. شمارهٔ ۳۷۴فراق یار چه دانی چه می کندبا من
  6. شمارهٔ ۳۷۵بیدار شد ز خواب بخت به خواب من
  7. شمارهٔ ۳۷۶خرم آن دم که نشنید بت من در بر من
  8. شمارهٔ ۳۷۷هر که را بدخو است یار آگه بود از حال من
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.