پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۷

ای پادشاه خوبان رحمی بر این گدا کن

از مکرمت دلم را از قید غم رها کن

من خسته وغریبم شد درد و غم نصیبم

گفتی که من طبیبم درد مرا دوا کن

ما را نبود گاهی جز درگهت پناهی

از مرحمت نگاهی گاهی به سوی ما کن

با مهر وبا وفائی با هر دل آشنایی

از ما چرا جدائی دوری مکن صفا کن

تاج سر شهانی سطان انس وجانی

از ما چرا نهانی چشمی به ما عطا کن

در راهت از دل وجان باید نمود قربان

از من بیا وبستان این هر دو را فدا کن

اقبال ما بلند است فیروز وارجمند است

این جمله ریشخنداست او را تو با بها کن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۹ساقی ار باده دهی ساغر ما را خم کن
  2. شمارهٔ ۳۷۰گفت یار ار عاشقی از سوختن پروانکن
  3. شمارهٔ ۳۷۱خود را به شمع او دلا در سوختن پروانه کن
  4. شمارهٔ ۳۷۲شد ز آب چشمه چشم جویم روان به دامن
  5. شمارهٔ ۳۷۳ساقی امشب می دهی گر می به من
  6. شمارهٔ ۳۷۴فراق یار چه دانی چه می کندبا من
  7. شمارهٔ ۳۷۵بیدار شد ز خواب بخت به خواب من
  8. شمارهٔ ۳۷۶خرم آن دم که نشنید بت من در بر من
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.