پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۴

فراق یار چه دانی چه می کندبا من

به جان من زند آتش بر آتشم دامن

چنان شود که نماند دگر نم اندر یم

ز سوز دل کشم آهی اگر به دریا من

چنان وود مرا پر نموده عشق از دوست

که خودبه حیرتم از اینکه من توام یا من

تو دستگیری افتادگان چه فرمائی

چه باک از غم عشقت گر افتم ازپا من

گناه بخش وخطا پوش نیست الا تو

چه غم ندارد اگر کس گناه الا من

تو راندیده شدم عاشق تو ازدل وجان

بیا ودور کن از رخ نقاب را تامن

شوم ز حسن رخت مات چون شه شطرنج

ز عشق در شط رنج ومحن کنم مأمن

نصیحتت کنم ای دل شوی بلنداقبال

به عشق دوست اگر همرهی کنی با من

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۶خرم آن دم که نشنید بت من در بر من
  2. شمارهٔ ۳۷۷هر که را بدخو است یار آگه بود از حال من
  3. شمارهٔ ۳۷۸باز افتاده به یاد رخ جانان دل من
  4. شمارهٔ ۳۷۹چشمه حیوان من شد لب جانان من
  5. شمارهٔ ۳۸۰آتشی عشق زد به خرمن من
  6. شمارهٔ ۳۸۱ای ترک مشک طره کافور روی من
  7. شمارهٔ ۳۸۲این صنم کیست که نبود بشری بهتر از این
  8. شمارهٔ ۳۸۳من پیرم و دل مرده تو داری به جبین چین
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.