پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۶

ای دل نیی عاشق برو بر خویشتن بهتان مزن

خود را سمندر نیستی بر آتش سوزان مزن

آتش زدی برخرمنم ز آن سوختی جان وتنم

بس کن به جا بنشین دمی بر آتشم دامن مزن

تو مرد این میدان نیی تو رستم دستان نیی

غازی مشوبازی مکن منداز گوچوگان مزن

بنگر به روی وموی اوجا گیرد درگیسوی او

اما نصیحت گوش کن خود را بدان مژگان مزن

گر زخمت از جانان رسد بر زخم خودمرهم منه

ور دردت از دلبر بود پس حرفی از درمان مزن

خواهی وصال یار را آسان مدان این کار را

پولاد بازو نیستی هی مشت بر سندان مزن

ای دل بلنداقبال شو بی فکروفارغ بال شو

بهر دونان دست طلب بردامن دونان مزن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۸در آئینه بر عارض خود نظر کن
  2. شمارهٔ ۳۶۹ساقی ار باده دهی ساغر ما را خم کن
  3. شمارهٔ ۳۷۰گفت یار ار عاشقی از سوختن پروانکن
  4. شمارهٔ ۳۷۱خود را به شمع او دلا در سوختن پروانه کن
  5. شمارهٔ ۳۷۲شد ز آب چشمه چشم جویم روان به دامن
  6. شمارهٔ ۳۷۳ساقی امشب می دهی گر می به من
  7. شمارهٔ ۳۷۴فراق یار چه دانی چه می کندبا من
  8. شمارهٔ ۳۷۵بیدار شد ز خواب بخت به خواب من
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.