پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۱

خود را به شمع او دلا در سوختن پروانه کن

گفتم برو پروا نکن کردی کنون پروانه کن

تا بت پرست و بت شکن هر دو پرستندت چو من

یک ره تماشاگاه را درکعبه وبتخانه کن

دارم دلی ویرانه من گنجی توهم از سیم تن

ویرانه را گنج است جا پس جا در این ویرانه کن

تا کاروان مشک چین ناید دگر در این زمین

در راه باد صبحدم زلف دو تا را شانه کن

در حلقه زلف بتان تا بلکه زنجیرت کنند

ار عاقلی چندی دلا خود را بیا دیوانه کن

این باده ها ساقی کجا ما را کفایت می دهد

گرباده پیمائی کنی خم بهر ما پیمانه کن

باشد بلنداقبال را وحشی دل رم کرده ای

در دام زلف خویشتن صیدش ز خال دانه کن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۳ساقی امشب می دهی گر می به من
  2. شمارهٔ ۳۷۴فراق یار چه دانی چه می کندبا من
  3. شمارهٔ ۳۷۵بیدار شد ز خواب بخت به خواب من
  4. شمارهٔ ۳۷۶خرم آن دم که نشنید بت من در بر من
  5. شمارهٔ ۳۷۷هر که را بدخو است یار آگه بود از حال من
  6. شمارهٔ ۳۷۸باز افتاده به یاد رخ جانان دل من
  7. شمارهٔ ۳۷۹چشمه حیوان من شد لب جانان من
  8. شمارهٔ ۳۸۰آتشی عشق زد به خرمن من
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.