پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۶۴

پیش شمع عارضش پروانه می باید شدن

سوختن را ز آتشش مردانه می بایدشدن

خال جانان دانه است و زلف او دام بلا

مبتلای دام از آن دانه می باید شدن

در نظر آیدچوزنجیری مرا گیسوی دوست

هستی ار عاقل دلا دیوانه می باید شدن

تا مگر راهی به زلف آن صنم پیدا کنیم

لاجرم دلریش تر از شانه می بایدشدن

بعد مردن چون زخاک ما کندگل کوزه گر

تا نهیمش لب به لب پیمانه می بایدشدن

باده درجام وقدح ما راکفایت کی دهد

بر سر خم جانب میخانه می باید شدن

چون بلنداقبال تا تعمیر را قابل شویم

از دل و جان سر به سر ویرانه می باید شدن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۶ای دل نیی عاشق برو بر خویشتن بهتان مزن
  2. شمارهٔ ۳۶۷ای پادشاه خوبان رحمی بر این گدا کن
  3. شمارهٔ ۳۶۸در آئینه بر عارض خود نظر کن
  4. شمارهٔ ۳۶۹ساقی ار باده دهی ساغر ما را خم کن
  5. شمارهٔ ۳۷۰گفت یار ار عاشقی از سوختن پروانکن
  6. شمارهٔ ۳۷۱خود را به شمع او دلا در سوختن پروانه کن
  7. شمارهٔ ۳۷۲شد ز آب چشمه چشم جویم روان به دامن
  8. شمارهٔ ۳۷۳ساقی امشب می دهی گر می به من
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.