پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۹

دل به من گوید ز غم کز شهر در هامون رویم

من بدوگویم بیا تا زاینجهان بیرون رویم

هر دوحیرانیم وسرگران به کارخویشتن

راه دور و پای لنگ وتوشه ای نه چون رویم

نیست چون پائی به زانو ره رویم وخون دل

قوت جان سازیم وزاینجا با دل پرخون رویم

بوی لیلی برمشام ما نیامد ز این دیار

تا به هر جائی که لیلی هست چون مجنون رویم

اهل میخانه همه گویند گلگون چهره اند

ما هم آنجا ز اشک خونین با رخ گلگون رویم

بر دردولت سرای یار اگر ندهند بار

صد دلیل آریم ودر پیشش به صدافسون رویم

چون بلند اقبال داردعزم کوی آن صنم

خیز ای دل تاکه ما هم همرهش اکنون رویم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۱روز است وآفتاب است شمع و چراغ جوئیم
  2. شمارهٔ ۳۶۲یا رب آن عمر ز من رفته به من بازرسان
  3. شمارهٔ ۳۶۳نیست غم پروانه را از سوختن
  4. شمارهٔ ۳۶۴پیش شمع عارضش پروانه می باید شدن
  5. شمارهٔ ۳۶۵چه بد آغاز وسرانجام چه خواهدبودن
  6. شمارهٔ ۳۶۶ای دل نیی عاشق برو بر خویشتن بهتان مزن
  7. شمارهٔ ۳۶۷ای پادشاه خوبان رحمی بر این گدا کن
  8. شمارهٔ ۳۶۸در آئینه بر عارض خود نظر کن
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.