پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۷

آگه نیی که بیتو شب و روز چون کنیم

دل را کنیم خون وز چشمان برون کنیم

جور وجفا هر آنچه توافزون کنی به ما

ما با توطور مهر ووفا را فزون کنیم

دیوانه راست جای به زنجیر زلف تو

زنجیر گشته به که خیال جنون کنیم

گفتی کنیم صبر وسکون در فراق تو

طاقت دگر نمانده که صبر و سکون کنیم

عشاق چهره از غم دل زرد کرده اند

ما رخ ز خون دیده همی لاله گون کنیم

ای دل به حیرتم که شکایت به هجر دوست

از جورچرخ یاکه ز بخت زبون کنیم

اقبال ما چوگشته بلنداز وصال دوست

هر عشرتی که هست بیا تاکنون کنیم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۹دل به من گوید ز غم کز شهر در هامون رویم
  2. شمارهٔ ۳۶۰به که ما دیوانه از عشق پری روئی شویم
  3. شمارهٔ ۳۶۱روز است وآفتاب است شمع و چراغ جوئیم
  4. شمارهٔ ۳۶۲یا رب آن عمر ز من رفته به من بازرسان
  5. شمارهٔ ۳۶۳نیست غم پروانه را از سوختن
  6. شمارهٔ ۳۶۴پیش شمع عارضش پروانه می باید شدن
  7. شمارهٔ ۳۶۵چه بد آغاز وسرانجام چه خواهدبودن
  8. شمارهٔ ۳۶۶ای دل نیی عاشق برو بر خویشتن بهتان مزن
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.