پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۴

ما ز گیسوی پریشانی تو آشفته تریم

زخیال لب چون لعل تو خونین جگریم

نه ز خاکیم ونه از آب ونه از آتش وباد

آدمی شکل ولیکن نه ز جنس بشریم

آگه از عالم اسرار وخبر ازهمه کار

لیک افتاده چومستان وز خودبی خبریم

گنج قارون بر ما هست تلی خاکستر

که ز اشک ورخ خودمعدن زروگهریم

تلخ کامیم به کام همه هستیم چو زهر

پای تا سر همه شوریم ولی نیشکریم

دل ما دیده بسی دلبر وآمد برتو

لوحش الله که چه صافی دل وصاحب نظریم

همه گفتیم ولی ذکر بلند اقبال است

ما چه نیکی طلبیم از توکه از بد بتریم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۶ساقی به یاد چشم وی برخیز و ده جام مِیَم
  2. شمارهٔ ۳۵۷آگه نیی که بیتو شب و روز چون کنیم
  3. شمارهٔ ۳۵۸کسی نشدخبر از حال ما که ما چونیم
  4. شمارهٔ ۳۵۹دل به من گوید ز غم کز شهر در هامون رویم
  5. شمارهٔ ۳۶۰به که ما دیوانه از عشق پری روئی شویم
  6. شمارهٔ ۳۶۱روز است وآفتاب است شمع و چراغ جوئیم
  7. شمارهٔ ۳۶۲یا رب آن عمر ز من رفته به من بازرسان
  8. شمارهٔ ۳۶۳نیست غم پروانه را از سوختن
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.