پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۰

ما به یاد آن پری دیوانه ایم

خلق پندارند ما فرزانه ایم

تا به جانان آشنا گردیم ما

از همه اهل جهان بیگانه ایم

مرد و زن ما را نصیح گوولی

ما به کار عاشقی مردانه ایم

طایر آسا پیش زلف وخال دوست

مبتلای دام بهر دانه ایم

حور وکوثر گر طلب زاهدکند

ما طلبکار وی ومیخانه ایم

شمع رخ هر جا فروزد دیار ما

سوختن را پر زنان پروانه ایم

تا مگر چنگی به زلف او زنیم

از غمش دل ریش تر از شانه ایم

میل می خوردن گر آن دلبر کند

تا نهیمش لب به لب پیمانه ایم

چون بلنداقبال ای گنج مراد

تا دهیمت جا به دل ویرانه ایم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۲یک یار وفادار دراین شهر ندیدیم
  2. شمارهٔ ۳۵۳ما روز ازل عاشق رخسار توبودیم
  3. شمارهٔ ۳۵۴ما ز گیسوی پریشانی تو آشفته تریم
  4. شمارهٔ ۳۵۵ز سوز عشق تودرسینه آتشی داریم
  5. شمارهٔ ۳۵۶ساقی به یاد چشم وی برخیز و ده جام مِیَم
  6. شمارهٔ ۳۵۷آگه نیی که بیتو شب و روز چون کنیم
  7. شمارهٔ ۳۵۸کسی نشدخبر از حال ما که ما چونیم
  8. شمارهٔ ۳۵۹دل به من گوید ز غم کز شهر در هامون رویم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.