پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۸

دین ودل درعشق یار از گفتگوئی داده ایم

قوت روح وقوت جان را ز بوئی داده ایم

عاقلان دیوانه می خوانندما ز آنکه ما

دل به دست دلبر زنجیر موئی داده ایم

خاک ما را آتش سودای او بر باد داد

نه همی اندر هوایش آبروئی داده ایم

حال دل ازما چه می جوئی که در میدان عشق

دل به چوگان سر زلفش چوگوئی داده ایم

بالله از دوزخ اگر اندیشه ای داریم ما

زآنکه دل را خو به ترک تندخوئی داده ایم

تاابد سبز است وخرم نونهال بخت ما

چونکه جای او را کنار آب جوئی داده ایم

ما دراین میخانه می خواهیم از پیر مغان

کی کجا دل بر خمی یا بر سبوئی داده ایم

برمچین زاهد ز ما دامن چوبر ما بگذری

ما به دریا خویشتن را شستشوئی داده ایم

گفتم او را کی مرا کردی بلنداقبال گفت

از دلت آنم که ترک آرزوئی داده ایم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۰ما به یاد آن پری دیوانه ایم
  2. شمارهٔ ۳۵۱در تصور ما که ما بینای روی دوستیم
  3. شمارهٔ ۳۵۲یک یار وفادار دراین شهر ندیدیم
  4. شمارهٔ ۳۵۳ما روز ازل عاشق رخسار توبودیم
  5. شمارهٔ ۳۵۴ما ز گیسوی پریشانی تو آشفته تریم
  6. شمارهٔ ۳۵۵ز سوز عشق تودرسینه آتشی داریم
  7. شمارهٔ ۳۵۶ساقی به یاد چشم وی برخیز و ده جام مِیَم
  8. شمارهٔ ۳۵۷آگه نیی که بیتو شب و روز چون کنیم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.