پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۱

تا گدای درتوام شاهم

شاه را رشک آید از جاهم

مهر وماهم مطیع فرمانند

حرکتشان بود به دلخواهم

بی خبر گرچه از خودم لیکن

از بدونیک دهر آگاهم

من خلیل نشسته درآذر

یوسف اوفتاده درچاهم

تن چوکاه است وجان چو دانه خوش است

که جدا دانه گردد از کاهم

بر رخم پرده از غبار تن است

پرده چون از رخ افکنم ماهم

گفتم ای دل ز رازهای نهان

سخنی بازگو ز هر راهم

گفت خامش مگر نمی دانی

محرم خاص خلوت شاهم

ای خوش آندم که چون بلنداقبال

بنشینیم ما و اوباهم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۳توسلیمانی وما مورتوایم
  2. شمارهٔ ۳۴۴ما اگر خاریم اگر گل از گلستان توایم
  3. شمارهٔ ۳۴۵توصاحب کرمی ما گدای کوی توایم
  4. شمارهٔ ۳۴۶ما کجا کی عاشق دلخسته ایم
  5. شمارهٔ ۳۴۷ما عاشقان مست دل از دست داده ایم
  6. شمارهٔ ۳۴۸دین ودل درعشق یار از گفتگوئی داده ایم
  7. شمارهٔ ۳۴۹گوئیم عاشقیم وز هجرت نمرده ایم
  8. شمارهٔ ۳۵۰ما به یاد آن پری دیوانه ایم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.