پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۹

تا که خود را ز بر دوست جدا می‌بینم

مبتلای غم و در بند بلا می‌بینم

دل و جانم اگر از عشق فنا شد، غم نیست

که بقای همه را من به فنا می‌بینم

می‌ندانم به حقیقت که چه باشد در عشق

که از او رابطهٔ شاه و گدا می‌بینم

سر مویی ز طبیبان نکشم منت از آنک

درد خود را به لب یار دوا می‌بینم

پادشاهی کنم ار سایه به سر افکندم

زلف او را به صفت پرّ هما می‌بینم

به خدا ذره‌ای از پرتو روی مه ماست

این همه نور که با مهر سما می‌بینم

هر کجا می‌نگرم پرتو نور رخ اوست

از چراغ دل و دیده چه ضیا می‌بینم

کی کجا کس ز دم عیسی روح الله دید

فیض‌هایی که من از باد صبا می‌بینم

دوش وقت سحر آورد مرا مژده و گفت

دلبرت را به سر صلح و صفا می‌بینم

گفتمش یار کجا بود و چه فرمود مگر

که تو را این همه با فرّ و بها می‌بینم

گفت می‌گفت مرا هست بلنداقبالی

که نوازم گرش از وصل روا می‌بینم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۱تا گدای درتوام شاهم
  2. شمارهٔ ۳۴۲توگرماه منی من ماه تابان را نمی خواهم
  3. شمارهٔ ۳۴۳توسلیمانی وما مورتوایم
  4. شمارهٔ ۳۴۴ما اگر خاریم اگر گل از گلستان توایم
  5. شمارهٔ ۳۴۵توصاحب کرمی ما گدای کوی توایم
  6. شمارهٔ ۳۴۶ما کجا کی عاشق دلخسته ایم
  7. شمارهٔ ۳۴۷ما عاشقان مست دل از دست داده ایم
  8. شمارهٔ ۳۴۸دین ودل درعشق یار از گفتگوئی داده ایم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.