پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۲

گفتمش دیوانه ام گفتا که زنجیرت کنم

گفتمش ویرانه ام گفتا که تعمیرت کنم

گفتم ازعشق توچون زلف توپرچین شد رخم

گفت درعهدجوانی خواستم پیرت کنم

گفتمش تا چندباشم تشنه دیدار تو

گفت زآب کوثر لب غم مخور سیرت کنم

گفتم ازخیل سگان درگهت خواهم شوم

گفت اگرگردی سگ این آستان شیرت کنم

گفتمش داری ز مژگان تیر وا ز ابروکمان

گفت هستم درخیال اینکه نخجیرت کنم

گفتم اندر پای تو خواهم کهتا میرم ز عشق

گفت تا میری در اقلیم بقا میرت کنم

چون بلنداقبال گفتم هر زمانم حالتی است

گفت میخواهم که تا آگه زتقدیرت کنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۴تونوبهار منی نوبهار را چکنم
  2. شمارهٔ ۳۳۵شد وقت آنکز بی خودی وصفی ز دلداری کنم
  3. شمارهٔ ۳۳۶گر توگوئی بت پرستم بت پرستی میکنم
  4. شمارهٔ ۳۳۷همچو چشم آن صنم بی باده مستی می کنم
  5. شمارهٔ ۳۳۸ز حال من خبرت نیست کز فراق تو چونم
  6. شمارهٔ ۳۳۹تا که خود را ز بر دوست جدا می‌بینم
  7. شمارهٔ ۳۴۰نه از وصل تو دلشادم نه در هجر تو غمگینم
  8. شمارهٔ ۳۴۱تا گدای درتوام شاهم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.