پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۴

فاش گویم عاشق رخسار دلبر گشته ام

هرکجا بنشسته زاهدگفتا کافر گشته ام

حاجت شمع وچراغم نیست در تاریک شب

زآنکه من همسایه با ماه منور گشته ام

مژه دلدار را گفتم که چون بخت منی

گفت آری ز آن سیه گردیده و برگشته ام

مهر عالمتاب را گفتم چوچهر دلبری

گفت چون اورخ نمود از ذره کمتر گشته ام

دلبر ما هر زمان گردد به شکلی جلوه گر

مر مرا هم بین که آندم شکل دیگر گشته ام

گر ببینی احمدش بینی که من هستم بلال

ور ببینی حیدرش بینی که قنبر گشته ام

مهدی آخر زمان گر بینی اورا بنگری

چون بلنداقبال با افلاک همسر گشته ام

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۶برآنند خلقی که من می پرستم
  2. شمارهٔ ۲۹۷همه از باده من از گردش چشمت مستم
  3. شمارهٔ ۲۹۸من نه مستم از شراب از چشم یار مستم
  4. شمارهٔ ۲۹۹دوش با خونین دل خود گفتگوئی داشتم
  5. شمارهٔ ۳۰۰به چین زلفت ار مشک ختا گفتم خطا گفتم
  6. شمارهٔ ۳۰۱لب لعل تو یاقوت است مرجان راست یاقوتم
  7. شمارهٔ ۳۰۲خراب کرد فراق رخ تو بنیادم
  8. شمارهٔ ۳۰۳دست درحلقه آن زلف پریشان کردم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.