پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۳

دست درحلقه آن زلف پریشان کردم

هر چه دل بود در آنبی سروسامان کردم

گرچه هر حلقه آن زلف چو ثعبانی بود

پنجه بی واهمه در پنجه ثعبان کردم

دامن من به مثل کان بدخشان گردید

بسکه خون جگر از دیده به دامان کردم

دست من خسته شد از بس به گریبان زد چاک

یادهرگه که از آنچاک گریبان کردم

همه گفتند که درد تو ندارد درمان

درد خود را ز لب لعل تودرمان کردم

گشته ثابت به حکیمان که بود جوهر فرد

در وجودش ز دهان توچو برهان کردم

قدسیان نام نهادند بلنداقبالم

در ره عشق تو تا ترک دل و جان کردم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۵کافرم خوانند چون عاشق بدان دلبر شدم
  2. شمارهٔ ۳۰۶پای بند خم آن زلف گره گیر شدم
  3. شمارهٔ ۳۰۷از چهر آتشین تو آتش به جان شدم
  4. شمارهٔ ۳۰۸گر چون دهان دوست ز غم بی نشان شدم
  5. شمارهٔ ۳۰۹ای دل اگر یار منی در عشق شو ثابت قدم
  6. شمارهٔ ۳۱۰نیارد سروهرگز میوه من چیزی عجب دیدم
  7. شمارهٔ ۳۱۱یک آه اگر از دل صد چاک برآرم
  8. شمارهٔ ۳۱۲چنان اندر کمند طره جانان گرفتارم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.