پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۲

چنان اندر کمند طره جانان گرفتارم

که امید رهائی ره ندارد در دل زارم

ز عشق مورخط یار ومار زلف دلدارم

تو پنداری به گوشم رفته مور و در بغل مارم

اگر زاهد کند از عشق روی دوست انکارم

چه غم کو را نه انسان از دواب الارض پندارم

کند یارم گر آزارم که دست از عشق بردارم

سرم را گر برد از تن نخواهد بود آزارم

چه باک اندر ره عشقش اگر سر رفت ودستارم

ندارم دست تا دامان وصلش را به دست آرم

چو زلف یار تا در گردن او دست در نارم

ز غم درخون دل آغشته همچون دانه درنارم

ز عشق روی وموی یار صبح وشام درنارم

ز غم می سوزم ومی سازم ودم هیچ درنارم

چه غم عشق ار نهد بر دل غمی هر دم دگر بارم

دل من بختی مست است وپروا نیست از بارم

نباشد چون بلند اقبال سال ومه جز این کارم

که تخم عشق جانان را به مهر آباد دل کارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۴تو راگمان که مناز دوری تو جان دارم
  2. شمارهٔ ۳۱۵نه میل سیر گلشن نه تقاضای چمن دارم
  3. شمارهٔ ۳۱۶تعالی الله زجانانی که دارم
  4. شمارهٔ ۳۱۷نه من به عشق تو امروز خسته وزارم
  5. شمارهٔ ۳۱۸من نه از زلف بتان این سان پریشان روزگارم
  6. شمارهٔ ۳۱۹من همی گویم که عاشق بر رخ آن دلبرم
  7. شمارهٔ ۳۲۰من از فراق توتاچندسوزم وسازم
  8. شمارهٔ ۳۲۱خرم آندم که از این بزم جهان برخیزم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.