پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۳

ز بسکه روز وشب اندر خیال دلدارم

به هر کجا که نشینم چو نقش دیوارم

برو طبیب مکن در علاج من کوشش

که من ز نرگس بیمار دوست بیمارم

ز عشق روی تومنعم کندهمی زاهد

نه آگه است همانا که من گرفتارم

خرابی دل خود را طلب کنم ز خدا

شنیده ام چوتورا کرده اند معمارم

مپرس حال دل ازمن که گفتنی نبود

ببین درآینه آگه شو از دل زارم

به کشتنم همه عالم شونداگر همدست

گمان مکن که ز عشق تو دست بردارم

برای بندگیت گو چو یوسف اندازند

گهی به چاه و فروشند گه به بازارم

وگر مرا چو خلیل افکنند در آتش

به یاد روی تو آن آتش است گلزارم

جز آنکه از مدد عشق شد بلند اقبال

کسی نگشت و نگردد خبر ز اسرارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۵نه میل سیر گلشن نه تقاضای چمن دارم
  2. شمارهٔ ۳۱۶تعالی الله زجانانی که دارم
  3. شمارهٔ ۳۱۷نه من به عشق تو امروز خسته وزارم
  4. شمارهٔ ۳۱۸من نه از زلف بتان این سان پریشان روزگارم
  5. شمارهٔ ۳۱۹من همی گویم که عاشق بر رخ آن دلبرم
  6. شمارهٔ ۳۲۰من از فراق توتاچندسوزم وسازم
  7. شمارهٔ ۳۲۱خرم آندم که از این بزم جهان برخیزم
  8. شمارهٔ ۳۲۲دل من هست چو عمان دهان شد صدفم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.