پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۷

نه من به عشق تو امروز خسته وزارم

که کرده اندبه روز ازل گرفتارم

بگفتم از پی خوبان دلا مروگفتا

گمانم اینکه یقین کرده ای که مختارم

مگر به دست من است اختیار من بگذار

که تا بسوزم و سازم کنی چه آزارم

به دست هیچ کسی اختیار کاری نیست

توگرخبر نیی از کار من خبر دارم

به گردن است مرا رشته ای ز طره دوست

به هر طرف که کشد می روم چو ناچارم

گهی مرا به یمین می بردگهی به یسار

گهی عزیز نماید گهی کند خوارم

کسی که آمده اقبال اوبلند از عشق

چرا خبر نبود از من و ز اسرارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۹من همی گویم که عاشق بر رخ آن دلبرم
  2. شمارهٔ ۳۲۰من از فراق توتاچندسوزم وسازم
  3. شمارهٔ ۳۲۱خرم آندم که از این بزم جهان برخیزم
  4. شمارهٔ ۳۲۲دل من هست چو عمان دهان شد صدفم
  5. شمارهٔ ۳۲۳گفتم این شور من ازچیست بگفت از نمکم
  6. شمارهٔ ۳۲۴در خم زلف توتا گشته گرفتار دلم
  7. شمارهٔ ۳۲۵ای دل آزار مباش از پی آزار دلم
  8. شمارهٔ ۳۲۶خیمه زدسلطان عشق اندر دلم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.