پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۶

تعالی الله زجانانی که دارم

ز جانان است این جانی که دارم

به سیر سرو بستانم چه حاجت

از این سرو خرامانی که دارم

به نور ماه وخورشیدم چه خواهش

از این شمع شبستانی که دارم

از آن ترسم که شهری را برد سیل

از این چشمان گریانی که دارم

عجب نی گر بسوزد خشک وتر را

زهجرت آه سوزانی که دارم

به من گفتی که چون بخت تو‌آمد

من این برگشته مژگانی که دارم

بلند اقبال هم گوید ز زلفت

بود حال پریشانی که دارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۸من نه از زلف بتان این سان پریشان روزگارم
  2. شمارهٔ ۳۱۹من همی گویم که عاشق بر رخ آن دلبرم
  3. شمارهٔ ۳۲۰من از فراق توتاچندسوزم وسازم
  4. شمارهٔ ۳۲۱خرم آندم که از این بزم جهان برخیزم
  5. شمارهٔ ۳۲۲دل من هست چو عمان دهان شد صدفم
  6. شمارهٔ ۳۲۳گفتم این شور من ازچیست بگفت از نمکم
  7. شمارهٔ ۳۲۴در خم زلف توتا گشته گرفتار دلم
  8. شمارهٔ ۳۲۵ای دل آزار مباش از پی آزار دلم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.