پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۲۴

در خم زلف توتا گشته گرفتار دلم

از پریشانی خودنیست خبردار دلم

تا به عشق تو سروکار دل افتادمرا

شست یکباره دل ودست ز هر کار دلم

بلکه از شربت لعل توشفائی یابد

شده از چشم توچون چشم تو بیمار دلم

دیده تا دیده من طره ورخسار تو را

نیست آسوده دمی از غم و آزار دلم

بی توخارند به چشمم همه گل های چمن

نکند بی رخ تومیل به گلزار دلم

دل سنگین توتا چند نگردد راضی

که شوداز غم هجر تو سبکبار دلم

دلم از بسکه ز هرکس طلبد وصل تو را

درنظرهای خلایق شده بس خوار دلم

خون چرا دادبه چشمم که بریزد به کنار

هم به عشقت نبودمحرم اسرار دلم

تاخبر شد که ز عشق تو بلنداقبالم

شد منادی به همه کوچه وبازار دلم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۲۶خیمه زدسلطان عشق اندر دلم
  2. شمارهٔ ۳۲۷خیال رویتوبیرون نمی رودزدلم
  3. شمارهٔ ۳۲۸از فراقت نه چنان تنگ دلم
  4. شمارهٔ ۳۲۹گفتم که مهی گفت که ماهست غلامم
  5. شمارهٔ ۳۳۰اگر بداگر خوبم از دوستانم
  6. شمارهٔ ۳۳۱زنده دور از روی آن سیمین تنم
  7. شمارهٔ ۳۳۲گفتمش دیوانه ام گفتا که زنجیرت کنم
  8. شمارهٔ ۳۳۳ز آب چشم از بسکه روز و شب زمین را تر کنم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.