پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۰

اگر بداگر خوبم از دوستانم

اگر گل اگر خارم از بوستانم

دلش خواست باشم چنین این چنینم

اگر گفت گردم چنان آنچنانم

به هرجا که بدهدنشانم نشینم

به هر سو که گوید روان شو روانم

اگر گفت شوگوشوم در برش گو

وگر گفت شوصولجان صولجانم

از آن عنبرین طره در پیچ وتابم

وز آن آتشین چهره آتش به جانم

چوگردد وصالش میسر بهارم

چو گردم گرفتار هجرش خزانم

از آنتار وپودم بپاشیده از هم

که در پیش مهتاب رویش کتانم

جلال مرا گر که خواهی ببینی

ببین چون که بیرون برند از جهانم

بلنداست اقبال من شکر لله

که شیر خدا را سگ آستانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۲گفتمش دیوانه ام گفتا که زنجیرت کنم
  2. شمارهٔ ۳۳۳ز آب چشم از بسکه روز و شب زمین را تر کنم
  3. شمارهٔ ۳۳۴تونوبهار منی نوبهار را چکنم
  4. شمارهٔ ۳۳۵شد وقت آنکز بی خودی وصفی ز دلداری کنم
  5. شمارهٔ ۳۳۶گر توگوئی بت پرستم بت پرستی میکنم
  6. شمارهٔ ۳۳۷همچو چشم آن صنم بی باده مستی می کنم
  7. شمارهٔ ۳۳۸ز حال من خبرت نیست کز فراق تو چونم
  8. شمارهٔ ۳۳۹تا که خود را ز بر دوست جدا می‌بینم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.