پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۲۲

دل من هست چو عمان دهان شد صدفم

صدفم پر بود از گوهر وریزد به کفم

دارم از کار خود وکرده خود یأس ولی

باشد امید نجاتی به دل از لاتخفم

یوسف دین ودلم تا شده دور از بر من

همچو یعقوب رودتا به فلک وا اسفم

قوه ناطقه ام بخت به انسانی داد

خودچوحیوان شده دایم پی آب وعلفم

طلعتی بود مرا روشن وصافی چوماه

تارتر از شبم از بس به رخ آمد کلفم

هم مگر فضل خداوند شود شامل حال

ورنه هر کس نگرم بسته کمر بر تلفم

هرکه تیغی به کف آورده بسازد سپرم

هر که تیری به کمان هشته نماید هدفم

چوبلنداقبالم اندیشه ندارم ز جزا

زآنکه مداح وگدای در شاه نجفم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۲۴در خم زلف توتا گشته گرفتار دلم
  2. شمارهٔ ۳۲۵ای دل آزار مباش از پی آزار دلم
  3. شمارهٔ ۳۲۶خیمه زدسلطان عشق اندر دلم
  4. شمارهٔ ۳۲۷خیال رویتوبیرون نمی رودزدلم
  5. شمارهٔ ۳۲۸از فراقت نه چنان تنگ دلم
  6. شمارهٔ ۳۲۹گفتم که مهی گفت که ماهست غلامم
  7. شمارهٔ ۳۳۰اگر بداگر خوبم از دوستانم
  8. شمارهٔ ۳۳۱زنده دور از روی آن سیمین تنم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.