پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۲

خراب کرد فراق رخ تو بنیادم

روا بود که کنی از وصالت آبادم

به هر لباس کنی جلوه هستمت عاشق

که دل به عشق تو درعالم ازل دادم

اگر به صورت لیلی شوی چو مجنونم

وگر به جلوه شیرین شوی چوفرهادم

وصال وهجر تودرپیش من بود یکسان

به دوستی که نه از این غمین نه ز آن شادم

مرا توروز وشب اندر برابر نظری

ز قیدنیک وبد و وصل وهجرت آزادم

دلم ز عشق توپر آتش است و دیده پر آب

شوم چوخاک پس از مرگ وچون بردبادم

دل ار که راه به دل دار از چه روعمری است

نه یاد کرده ای از من نه رفتی از یادم

فراز شاخه طوبی بدم بلند اقبال

چه شد که در قفس این جهان درافتادم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۴دوش در مستی به زلف یار چنگی می زدم
  2. شمارهٔ ۳۰۵کافرم خوانند چون عاشق بدان دلبر شدم
  3. شمارهٔ ۳۰۶پای بند خم آن زلف گره گیر شدم
  4. شمارهٔ ۳۰۷از چهر آتشین تو آتش به جان شدم
  5. شمارهٔ ۳۰۸گر چون دهان دوست ز غم بی نشان شدم
  6. شمارهٔ ۳۰۹ای دل اگر یار منی در عشق شو ثابت قدم
  7. شمارهٔ ۳۱۰نیارد سروهرگز میوه من چیزی عجب دیدم
  8. شمارهٔ ۳۱۱یک آه اگر از دل صد چاک برآرم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.