پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۱

لب لعل تو یاقوت است مرجان راست یاقوتم

که ازاوچهرمن شد کهربا گون اشک یاقوتم

تو از گیسو اگر مانی به برج عقرب ومیزان

مراهم منزل است از اشک چشمان دلو وخود حوتم

شوم زنده کفن درم ز جا خیزم پس از مردن

کسی ذکر ار کند نام تورا در پیش تابوتم

ز غم سوزم چنان کز من نماندهیچ خاکستر

که پیش آتش رویت به حراقی چو باروتم

نکردم درجوانی چارده درددل خود را

چه بر میآید از دستم که اکنون پیر فرتوتم

به دل گفتم که پیدا نیستی هستی کجا گفتا

که درچاه زنخدانش معلق همچو هاروتم

بلند اقبال را گفتم که چونی از غمش گفتا

که در دریای اشک دیده جا گردیده چون حوتم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۳دست درحلقه آن زلف پریشان کردم
  2. شمارهٔ ۳۰۴دوش در مستی به زلف یار چنگی می زدم
  3. شمارهٔ ۳۰۵کافرم خوانند چون عاشق بدان دلبر شدم
  4. شمارهٔ ۳۰۶پای بند خم آن زلف گره گیر شدم
  5. شمارهٔ ۳۰۷از چهر آتشین تو آتش به جان شدم
  6. شمارهٔ ۳۰۸گر چون دهان دوست ز غم بی نشان شدم
  7. شمارهٔ ۳۰۹ای دل اگر یار منی در عشق شو ثابت قدم
  8. شمارهٔ ۳۱۰نیارد سروهرگز میوه من چیزی عجب دیدم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.