پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۰

نیارد سروهرگز میوه من چیزی عجب دیدم

به سروقامت دلبر ز شیرین لب رطب دیدم

ندیدم در رطب نه در شکر نه درعسل هرگز

من این شیرین وشهدی که درآن لعل لب دیدم

چنین حسنی که دارد پارسی گوترک شوخ من

نه از شهر عجم خیزد نه درملک عرب دیدم

سزد از وصل رخسارت گرم در راحت اندازی

که از درد وغم هجرت بسی رنج وتعب دیدم

زند گه چنگ در گوشت کندگه جای بر دوشت

مگر زلف توبدمست است کو را بی ادب دیدم

به رویت ماه اگر از روشنی گفتم مرنج از من

ندیدم خوب رویت را چو درتاریک شب دیدم

مگر دوش از شراب وصل جانان جرعه نوش آمد

بلنداقبال را امروز در وجد وطرب دیدم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۲چنان اندر کمند طره جانان گرفتارم
  2. شمارهٔ ۳۱۳ز بسکه روز وشب اندر خیال دلدارم
  3. شمارهٔ ۳۱۴تو راگمان که مناز دوری تو جان دارم
  4. شمارهٔ ۳۱۵نه میل سیر گلشن نه تقاضای چمن دارم
  5. شمارهٔ ۳۱۶تعالی الله زجانانی که دارم
  6. شمارهٔ ۳۱۷نه من به عشق تو امروز خسته وزارم
  7. شمارهٔ ۳۱۸من نه از زلف بتان این سان پریشان روزگارم
  8. شمارهٔ ۳۱۹من همی گویم که عاشق بر رخ آن دلبرم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.