پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۶

پای بند خم آن زلف گره گیر شدم

از جنون عاقبت الامر به زنجیر شدم

این همه چین نه ز پیری است که دارم به جبین

در جوانی ز غم یار چنین پیر شدم

نه ز بسیاری عمر است که پشتم شده خم

قدخمیده چو کمان ز آن قد چون تیر شدم

شد زتاراج غمش ملک وجودم ویران

شکر لله که کنون قابل تعمیر شدم

جان به در بردم از آن خنجر مژگان اول

آخر از ابروی او کشته به شمشیر شدم

دست تدبیر من ازچاره گری کوته شد

تا گرفتار به سرپنجه تقدیر شدم

چون بلنداقبال از بس که خورم خون جگر

بر سر خوان حیات از دل وجان سیر شدم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۸گر چون دهان دوست ز غم بی نشان شدم
  2. شمارهٔ ۳۰۹ای دل اگر یار منی در عشق شو ثابت قدم
  3. شمارهٔ ۳۱۰نیارد سروهرگز میوه من چیزی عجب دیدم
  4. شمارهٔ ۳۱۱یک آه اگر از دل صد چاک برآرم
  5. شمارهٔ ۳۱۲چنان اندر کمند طره جانان گرفتارم
  6. شمارهٔ ۳۱۳ز بسکه روز وشب اندر خیال دلدارم
  7. شمارهٔ ۳۱۴تو راگمان که مناز دوری تو جان دارم
  8. شمارهٔ ۳۱۵نه میل سیر گلشن نه تقاضای چمن دارم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.