پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۷

همه از باده من از گردش چشمت مستم

حاجتم نیست به می جام بگیر از دستم

دل ز مهر چوتوماهی نتوان کردرها

در خم زلف توماهی صف اندر شستم

تا که هستم به جهان عشق تودارم در دل

نیستم پیش وجود تو چه گفتم هستم

گوئی انر پی خوبان جهان چندروی

به خدا در شکن طره تو پا بستم

دل ما را چو سرزلف به عارض مشکن

نه تو گفتی که من آن عهد وفا نشکستم

گفتی از رویادب دررهم از جا برخیز

خبرت نیست که من از سر جان برجستم

گرچه ازدولت عشق توبلنداقبالم

پیش پایت بنگر بین که چو خاک پستم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۹دوش با خونین دل خود گفتگوئی داشتم
  2. شمارهٔ ۳۰۰به چین زلفت ار مشک ختا گفتم خطا گفتم
  3. شمارهٔ ۳۰۱لب لعل تو یاقوت است مرجان راست یاقوتم
  4. شمارهٔ ۳۰۲خراب کرد فراق رخ تو بنیادم
  5. شمارهٔ ۳۰۳دست درحلقه آن زلف پریشان کردم
  6. شمارهٔ ۳۰۴دوش در مستی به زلف یار چنگی می زدم
  7. شمارهٔ ۳۰۵کافرم خوانند چون عاشق بدان دلبر شدم
  8. شمارهٔ ۳۰۶پای بند خم آن زلف گره گیر شدم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.