پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۹

دوش با خونین دل خود گفتگوئی داشتم

صوفی آسا تا سحرگه های و هوئی داشتم

گفتم ای آشفته دل دیشب نمی دیدم ترا

گفت جا در طره ی زنجیر موئی داشتم

گفتمش چون بود در آن طره احوالت بگفت

با همه آشفتگی حال نکوئی داشتم

گفتمش آن طره چوگان بود گوئی درنظر

گفت من هم پیش اوخود را چه گوئی داشتم

گفتمش هم سرکش وهم تند وهم بدخو شدی

گفت چندی خو به ترک تندخوئی داشتم

گفتمش آن آتشین خوهیچ لطفی با توداشت

گفت آری در بر او آبروئی داشتم

گفتم ای دل چون بلنداقبال اقبالت نشد

گفت چون هر لحظه در دل آرزوئی داشتم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۱لب لعل تو یاقوت است مرجان راست یاقوتم
  2. شمارهٔ ۳۰۲خراب کرد فراق رخ تو بنیادم
  3. شمارهٔ ۳۰۳دست درحلقه آن زلف پریشان کردم
  4. شمارهٔ ۳۰۴دوش در مستی به زلف یار چنگی می زدم
  5. شمارهٔ ۳۰۵کافرم خوانند چون عاشق بدان دلبر شدم
  6. شمارهٔ ۳۰۶پای بند خم آن زلف گره گیر شدم
  7. شمارهٔ ۳۰۷از چهر آتشین تو آتش به جان شدم
  8. شمارهٔ ۳۰۸گر چون دهان دوست ز غم بی نشان شدم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.